ارثیه ی بابا !
مطالعه فشرده ....... به دلایل ضروری ........
دلتنگی های زندگی .............
فشارهایی که از کار آدم رو مایوس می کنند .........
همه و همه دست به دست هم داده بود نمی ذاشت بیام حرفهای دلم رو براتون بنویسم ......دردهای یه معلم !
یادتون هست ۶ ماه پیش با ذوق و شوق از گرفتن وسایل از یه وزارت خونه حرف زدم کامپیوتر .میز کمد و ......... باور کنید مثل بچه ها خوشحال بودم که این وسایل رو می گیریم و من تا غروب می مونم به بچه ها اینترنت و کامیوتر یاد می دم ..........
اما انقدر ادا و اطوارهای اداری و کاغذ بازی از طرف اداره ی خودمون و اون وزارت خونه انجام شد که باور کنید از کار خودم پشیمون شدم ..........البته نه اما خیلی اذیت شدم .......
جالبه انگار ارث پدریم رو می خواستم بزور بفروشم به مدرسه !
چون مدیر از یه طرف منو تهدید می کرد :
اگه وسایل خراب باشه من می دونم و تو !
مسئول مالی اداره : به جای این وسایل دست دوم بگید بهشون یه تیکه بدن نو !
حالا فک کنید من برم به رئیس وزارت خونه اینو بگم چی می گه ؟
باور کنید ۶ تا کیس ! ٬ دو تا لب تاب - ۶ تا صندلی ۳تا کمد و ۴ تا میز اداری ۲ تا میز کامبیوتر و ۴تا دایور اداری به نظرتون نمیرزه ۱۰۰ تومن واسه حملش خرج کرد حالا دست دوم .............
تازه کجا مدرسه داره نو اون رو و کجا اداره می ده ؟
خسته ام اما انرژی من که تمومی نداره ....... بخصوص بام می رسه مدرسه انگار دوباره از نو آغاز شدم ..... همه ی دردها فراموش می شه و دلتنگی ها رو پشت در مدرسه جا می ذارم ......
می دونید من با شغلم زندگی می کنم آخه !
بهرحال وسایل رو با همه ی حرفهایی که گفتند آوردم مدرسه و دارم سر و سامون می دم .تا قبل رفتن باید برای بچه ها یه کارهای مفیدی انجام بدم ......
احساسم می گه وقتم خیلی کمه و باید زودتر بجنبم !کم کم داره سایت جون می گیره ۶تا کامپیوتر داشتیم و الانم ۶ تای دیگه و این خیلی خوبه !
باید اونا رو فرمت کنیم و بعد مرتب بشن و در نهایت شبکه بشه ............
پ . ن ـ فقط یه چیز رو تو این مدت خوب فهمیدم و اون اینکه :
اگه یه مرد دیدید به منم نشون بدید ............
و ........... همین طور اگه یه دلسوز دیدید به منم بگید بیام دست بوسی ......
دردل های تنهایی یه زن .........
اینم شانس ماست ......................
خب با توجه به اشتباهی که کرده بودم واسه امتحانم روز 4 شنبه دیدم دلم لک می زنه واسه یه کوه رفتن و دیگه تقریبا دقیقه شماری می کردم که برم ...........
5 شنبه به اتفاق دوست همیشگی ساعت 4.5 از خونه بیرن زدیم و 5 شروع به حرکت کردیم ........... جاتون خالی خیلی خوب بود ........ او.ایل راه می خواستم فک کنم که آیا می تونیم تا ایستگاه 5 بریم یا نه اما از راز یادم اومد که می گه بهتره به آینده ی دور خیلی فکر نکنی و امیدوار باشی که همین طور که 100 متی جلوی راهت رو داری می بینی 200 متر بعدی هم خودش میاد و می تونی تا آخر راه رو همین طور ادامه بدی ......... زندگی ما هم به همین منوال داره می گذره و من دیگه سعی می کنم فقط همین 100 متر الان رو نگاه کنم و به 1000 ها کیلومتر بعدی فکر نکنم ..................
امروز هم با خیال خوش تو خونه نشسته بودم که تعطیلیم و یه هو یکی از شاگردام زنگ زد :
خانم ببخشید نمی دونید ما تعطیلیم یا نه ؟
من که با اطمینان به اینکه تعطیل هستیم نشسته بودم واسه خودم اینترنت گردی ........ و یه هو با خودم گفتم : نکنه ما تعطیل نباشیم !
گفتم : نمی دونم دخترم از یکی دیگه بپرس !
و به همکارم زنگ زدم و ............................. ![]()
20 :8 رسیدم مدرسه !
دیگه اینم شانس ماست ............................................
یه اتفاق جالب!
امروز دیگه طاقتم سر اومد و زنگ زدم به اداره ی مربوطه و ................
- آقا چرا اعلام نمی کنید کی بیایم کارتامونو بگیریم ؟ مگه یکشنبه امتحان نیست ؟ خب دیر میشه دیگه ؟.........................
مسئول مربوطه بهم گفت :
خانم محترم اگه شما دوست دارید ۵روز زودتر بیاید امتحان بدید ما چه تقصیری داریم ؟
من : ![]()
یادسیاوش و ترانه ی زیبای او ...........................
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم، همیشه یار منه......................
کاغذای خط خطی، از کنار در بازه پنجره.....................
می پرن توی کوچه،سرحال از اینکه آزاد شدن .....................
دیگه بیداریه شب عادتمه،همدم سکوت تنهایی من....................
تیک،تیک ساعتمه...تیک،تیک ساعتمه...................
امروز بچه های دوم تجربی همونایی که برای المپیاد زیست شناسی دارم از امسال آماده شون می کنم رو بردم تو سایت و با همون سایتی که فقط ۴ تا کامپیوتر دست دوم و اونم درب و داغون داره ................
و اونجا بهشون پاورپوینت یاد دادم ....
این بچه ها انقدر با استعدادند که من در کمتر از ۲۰ دقیقه تقریبا اصول اولیه و مهم پاور پویینت رو تونستم یادشون بدم و اونا هم یاد گرفتند .....
انقدر مشتاق یادگیری هستند که آدم به ذوق میاد و دلش می خواد همه ی چیزایی که بلده یادشون بده ...........
کاش ما هم توسایتمون کامپیوتر زیاد داشتیم و من می تونستم بهتر و مسلط تر به بچه ها یاد بدم .........
اون عزیان هم می تونستند راحت بیان و تو سایت تمرین کنند و من لذت می بردم .................
دارم اونجا رو با مدرسه های غیرانتفاعی خاص مقایسه می کنم که برای هر پایه یه سایت کامل با ۱۰ ها کامپیوتر دارند ........
امروز یکی از بچه ها که زنگ تفریح اومده بود داشت از کمترین وقت و زمان استفاده می کرد گفت :
خانم ! برای استفاده از سایت چقدر پول بدیم ؟
من حالم دگرگون شد ! بچه هایی که بای نون شبشون خیلی وقتا مشکل دارن نه همه اما بلاخره واقعا وضعیت مالی خوبی ندارن و حالا که دو تا کامپیوتر گذاشتیم و اجازه دادیم بیان و تحقیق کنن می پرسن چقدر پول بدیم .؟؟؟/
ای خدا دلم می گیره این امکانات ناقص رو می بینم .......... پس کامپیوتر هامون رو کامل کن هر چه زودتر !
یک روز به یادماندنی ...
یکشنبه یه روز به یاد موندنی بود برای من و برای ۱۴ نفر از بچه های دوم تجربی ....
مدتی بود به بچه ها گفته بودم که می خوام براشون به طور رایگان کلاس آزمایشگاه بذارم و به همه شون روشهای آزمایشگاهی و تشریح جانوران رو یاد بدم .......
بچه ها خیلی ذوق داشتند و منم ازین فرصت استفاده کردم و تا تونستم به اونا واسه درس خوندن و کار فوقالعاده فشار اوردم .......
نتیجه اینکه اونا دیگه طاقتشون تموم شد و یه روز یکی از بچه ها اومد و گفت :
خانوم ! تا کی ما انتظار این کلاس رو بکشیم ؟
و گفتم همین هفته اولین جلسه رو می ذارم . بچه ها رو به دو گروه تقسیم کردم و ۱۴ نفر دیروز و ۱۴ نفر روز ۴ شنبه کلاس گذاشتم ...
شنبه مامان خونه ی ما بود و من از فرصت استفاده کردم و این نازنین برداشتم رفتیم میدون تره باره فرح زاد .... مامان می خواست قلاب بخره و منم ماهی تازه ........ تو مدرسه ی غیر انتفاعی که بودم برای تشریح ماهی قزاالا خریده بودند که مربوط به یه هفته قبل بود تمام اعضا و جوارح اش از بین رفته بود و من چون خودم می خواستم بخرم خوب می دونستم که بهتره تازه تازه باشه ......
خوشبختانه ماهی زنده هم بود ..... به فروشنده که یه پسر خوش صورت با لبخند مهربونی بود گفتم من ۳ تا ماهی زنده می خوام که نسبتا کوچیک باشند ........
گفت : معلمی ؟
گفتم : آره چطور ؟
- واسه مدرسه می خوای حتما ...
گفتم : آره و می خوام زنده ببرم .....
خندید و گفت نمی شه اونا بلاخره از کمبود اکسیژن می میرن !
راست می گفت اما من لجباز تر ازون گفتم حالا تو زنده بده !
- چششششششششم !
ماهی ها در حالیکه بالا پایین می پریدند وزن شدند و اونا رو خریدم و رفتیم دنبال خرید مامان ........
کیسه ی پلاستیکی آویزون بود از دستم و هر از گاهی این ماهی های بیچاره تکون تکون می خوردند و پاهای منو قلقلک می دادند .....
حس تکون خوردن های اونا جالب بود .......... تقلا برای زندگی بیشتر ........ شاید بشه بیشتر موند ..........
حتی با تکون خوردن ..........
داشتم به این موضوع فکر می کردم که حتی حیونا هم دوس ندارند بمیرن !
اصلا مردن رو هیچکس دوست نداره ..............
....... و چرا ما آدما گاه به این مهم می رسیم که مردن بهتر از زنده موندنه ؟
امروز هم تشریح ماهی رو دوباره انجام دادم و عکس های خوبی هم گرفتیم اما عکسها هنوز آماده نیست برسم خونه همه رو آپلود می کنم و براتون می ذارم ....


